تبلیغات
عاشق تنها


عاشق تنها

هنوز عاشقتم دنیای دردم مثل پروانه ها دورت میگرم

تنهای رو بهتر از هر کس و هر چیز یاد گرفتم
یاد گرفتم با تنهای بسازم
با تنهای کنار بیام
به تنهای عادت کردم
تنهای بهترین دوستم هست
تنهای یاد داد که زندگی خالی رو دوست داشته باشم
زندگی رو بپرستم!
از اینکه رفتی یه جورای خوش حالم!
اخه بیدار شدم
ادم هارو بهتر شناختم!
چشمام مدتها بود که خواب خوش نداشت
اما حالا میخواد داشته باشه!


 



نوشته شده در چهارشنبه 11 فروردین 1389 | ساعت 10:56 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

کسی اشکهاشو شمرده؟
کاش تنهای غم و غصه رو با خودش میبرد!
دلم تنگه
نمیدونم چی!
نمیدونم کی!
میدونم که نمیدونم!
تنهای
زیباست
ولی نه واسه همیشه
نه واسه زندگی
دوست دارم با یکی حرف بزنم
کسی که بیشتر از همه دوستم داره
من و روحم و جسمم....


نوشته شده در چهارشنبه 11 فروردین 1389 | ساعت 10:47 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

 

دیشب خیلی دلم واست تنگ شده بود
بی جهت زدم زیر گریه
یادم به اون روزا افتاد
به اون روزای خوب

شایدم بد
ولی هرچی بود از الان بهتر بود

خیلی دلم میخواد یک بار دیگه فقط یک بار دیگه ببینمت
میدونم که دیگه نمیتونم معصومیت و پاکی صداقتت رو تو چشمات ببینم
میدونم دیگه مثل قبل نیستی
میدونم که نباید دلم واست تنگ بشه ولی دله دیگه نمیشه جلوش رو بگیرم
دلم انقدر کوچیک شده که دیگه کسی رو نمیتونه جا بده
دیگه یادم نمیاد نمیدونم چرا ولی خیلی صادقانه دوست داشتم و دارم
خودت اینو میدونی
مگه تو نبودی که میگفتی از دروغ بدم میاد
پس چرا به من که همه ی وجودم رو برای تو میدم دروغ گفتی

دروغی که اگر هرکس دیگه جای من شنیده بود بار سفر اخرت رو میبست
خیلی خودم روکنترل میکنم
خیلی با همه کنار میام
اطرافیانم میدونن که اخلاقم عوض شده
شاید اگر بودی اینطوری نمیشدم
میدونم نگرانیم به جانیست
تو الان خوشحالی و با هر کس میتونی باشی
ولی من دلم واسه یه دوست دارم تنگ شده
شاید عاشق کسی باشم ولی بهش نگم
خومم نمیدونم
ولی منتظر اینم که کسی بهم بگه با تمام وجود دوست دارم
دلم میخواد جوری که به گوش همه ی دنیا برسه فریاد بزنم وبگم من عاشقش بودم ولی اون نبود
ولی این و در خودم فریاد میزنم تا صدای خودمو نشنوم: دوستم نداشت
به کسی نمیگم دوسم نداشتی
میگم من لیاقت عشقت و نداشتم


نوشته شده در چهارشنبه 11 فروردین 1389 | ساعت 10:46 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

تومیدونستی.......

میدو نستی میدونی وخواهی دانست...كه دوست داشتم دارم وخواهم داشت....

تو میدونستی كه ذره ذره ی وجودم واسه تو هست وداره توروصدا میزنه .....

تو دنیا فقط تو بودی كه از گریه های هر شبم خبر داشتی...

میدونستی كه فقط میتونم باتو دردو دل كنم....

میدونستی كه قلبم فقط تو رومیخوادو به امید تپیدن قلب توداره میتپه............

وهمیشه اینو میدونستی كه تموم جون و دنیای من تو و جود توخلاصه میشه.......

ولی هیچوقت نخواستی درك پس رفتی...................

             رفتی و پشت سرتم نگاه نكردی.............................
نوشته شده در یکشنبه 8 فروردین 1389 | ساعت 12:10 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

تا حالا از خودت پرسیدی وسعت عشق من چه قدره...........

به اندازه ی تمام موجهایی كه به صاحل میرسن........

به اندازه ی تمام دریاها...یانه تمام اقیانوس ها...نه تمام ابهای روی كره ی زمین........

به اندازه ی تعداد نفس هایی كه توعمرت میكشی...........

به اندازه ی تعداد ضربانهای قلبت........

به اندازه ی تمام درد غم ها.............

به اندازه ی هفتا اسمون................

به اندازه ی قطره های بارونی كه تا حالا دیدی............

به اندازه ی برگ های همه ی درختا ی دنیا.....

به اندازه ی همه ی گلبرگها..........

به اندازه ی همه كلمات..............

یا به اندازه ی تمام اعداد..................

نه هیچكدوم.....وسعت عشق من اونقدر زیاده كه تو وجود هیچی نمی گنجه وخلاصه نمیشه به جز وجود بی پایان خدا


نوشته شده در یکشنبه 8 فروردین 1389 | ساعت 12:03 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

مهدی جون سال نو مباركچون كه من موقع  تحویل سال اینجا نیستمهمین الان پیشاپیش بهت تبریك میگم


نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند 1388 | ساعت 02:28 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |


 

می گویند به انتها رسیدن هر ارتباط عمیق عاشقانه ای حسی دارد مثل حس از دست دادن عزیزی ! باور نداشتنش، تهی شدنش، بغض کردنش، زار زدنش، ضجه زدنش همه به از دست دادن عزیز دلبندی می ماند که حالا باید باور کنی زیر خروارها خاک با دستهای خودت مشت مشت خاک ریخته ای رویش روی همان دستها که فکر می کردی پناه است و نبود روی صورتی که بارها بوسیده بودیش روی آن دو پایی که روزی از خیابانی با تو گذر گرده اند و روی آن چشمها ی عزیز . مرده شور این زندگی را ببرند که همه اش مویه است بر گور زندگان................باید پرید


نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388 | ساعت 08:06 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |


حالا که رفته ای می دانم تو هم دلتنگ همان رابطه ای! دلتنگ یک دل سیر حرف نگفته . حالا که رفته ای می دانم صبحها بی قرار از خواب بیدار می شوی تنهایی به کسالت صدای دوش گوش می دهی دیگر فرقی ندارد کدام بلوز را با کدام شلوار بپوشی فقط می پوشی سیگار می کشی و توی جاده ای که هزاران بار با هم در آن حرف زده ایم می رانی و باز سیگار می کشی و کسی نیست که صدای فندکت را بشمرد . حالا که رفته ای تنهایی به دفترت می روی و روی همان صندلی می نشینی که هزار بار با من حرف زده بودی به منظره ای خیره می شوی که روزی به من نشانش دادی . حالا که رفته ای دیگر فرق نمی کند چه ساعتی به خانه برگردی . حالا که رفته ای تنها یی به خرید می روی و دیگر فرق نمی کند یک هفته هم میرزا قاسمی بخوری . حالا که رفته ای تنها کلید را توی قفل خانه می چر خانی و همه جا تاریک است  .حالا که رفته ای تنهایی روی همان مبل قرمز می نشینی  تنهایی به تلفنت زل می زنی و می گذاری هی زنگ بزند هی زنگ بزند . حالا که رفته ای تنهایی به ایوان می روی سیگار می کشی و به منظره ای خیره می شوی که من بارها  و بارهابه عکسش خیره شده بودم  حالا که رفته ای ظرفها نشسته می مانند برای یک آخر هفته که نمی دانم کی می رسد . حالا که رفته ای می نشینی روی یکی از همان مبل ها که با چه زحمتی پیدایشان کردیم سیگار می کشی و به زنگ بی وقفه تلفن گوش می دهی . حالا که رفته ای روی همان مبل خوابت می برد و خواب شاپری را می بینی که زیر باران پشتش را به تو کرده و تو هی صدایش می کنی وقتی که بر می گردد صورت من است که دارد زار زار گریه می کند.و از خواب می پری . باز سیگاری دیگر و صدای این تلفن لعنتی که من پشت خط آن زار می زنم برای تو که حالا رفته ای و برای خودم که تنها مانده ام . حالا که رفته ای سیگار می کشم و زار می زنم برای این زندگی و آنقدر میان گریه هایم به تو زنگ می زنم که به هق هق می افتم . حالا که رفته ای می دانم دیگر تحمل آن خانه را نداری به جنگل می زنی تا فراموش کنی ولی بگویمت کنار کلبه ات در یاچه ای هست که هر وقت به آن نگاه کنی  یاد من می افتی و رازهای مگویی که فقط می شد کنار آن دریاچه گفتشان!حالا که رفته ای دیگر کسی نیست که از من امتحان بگیرد و با ماژیک قرمز غلط های فراوان مرا بگیرد دلم برای یک امتحان سخت تنگ شده است . دلم برای صدای فندکت برای سرفه های گاه و بیگاهت تنگ است برای لب ورچیدنت برای انتقام گرفتنت به حرفی زمخت  برای همه چیز تنگ است . حالا که رفته ای نمی دانم رفته ای فقط می دانم که نیستی که صدایت به دل بنشیند. و این قصه ادامه دارد

حالا که می دانم رفته ای زندگی به گوشه ای از نقشه کوچ کرده که تو در آن ساکنی. حالا که می دانم رفته ای تمام چمدانهایم را به دریا میریزم وقتی که تو نباشی سفر به کجا باید کرد که کسی آن سوی شیشه های فرودگاهش قلبش تند بزند و منتظر باشد . اشک تا همین لب لب چشمهایش آمده باشد. حالا که نیستی باورت شود همیشه دیر رسیدیم حتی به یک بوسه!حالا که می دانم رفته ای شبها آنقدر بیدار می مانم و صبحها آنقدر زود بیدار می شوم که طعم تلخ انتظار توی همه لحظه هایم ماندگار می شود . آنوقت است که می فهمم بیداری چه درد غریبیست و ای کاش می توانستم همه این ساعتها را خواب باشم.حالا که می دانم رفته ای دیگر حوصله گفتن دوروغهای دم دستی و مبتذل که کفر تو را در می آورد را ندارم که شیطنت کو دکانه مرا ارضا می کرد. دیگر به جان هیج کس قسم نمی خورم بجز خودم!حالا که می دانم رفته ای روزی یک مشت از آن گلهای خطمی که برایت گرفته بودم را توی کاسه بلور می ریزم و خیره میشوم به بنفش بی نظیر  رنگش . حالا که می دانم رفته ای من هم هر روز به تمام پاتوقهای هر روزه مان سر می زنم وقتی که وارد می شوم انگار تو همین حالا از کنارم رد شده ای این را از بوی سیگار و عطر تنت می فهمم  . انگار که منتظر بودی تا آمدن مرا ببینی و بروی. سایه ات همین جا ها می پلکد مراقب من است دیگر می دانم توی شلوغی خیابانهای غریب نباید دست تو را ول کنم . تو با منی حتی حالا که رفته ای. حالا که رفته ای من هنوزم از  پنجشنبه و جمعه ها بیزارم هنوزم عاشق پنجشنبه و جمعه توام عاشق شنبه ها و یک شنبه های خاطره! حالا که رفته ای یادت بیاندازم درست ۱۹ خرداد ۴ ساله می شویم فرق نمی کند که کداممان رفته و کداممان مانده مهم این است که ۴ ساله می شویم. حالا که رفته ای ولی یادت باشد وقت برگشتن دیگر بازی کاغذ امتحانی های بزرگ و غلط دیکته های بزرگتر را کنار بگذاریم بیا بازی کارهای خوبمان را هی بنویسیم و هی بنویسیم مثل همان برق خوشحالی چشمهای سیاه پسرک هندی وقتی یک مشت شکلات از دست تو می گرفت یا آن پلیسی که عاشق سیگار مزخرفهای تو شده بود و هر شب تعداد بجه هایش را می گفت و میزان حقوقش را بلکن تو چند نخ بیشتر بدهی. حالا که رفته ای یادت باشد که یادم بیاندازی که بگویمت چقدر دلم برایت تنگ است . و این قصه ادامه دارد

حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی فکر می کنم به پلنگی که زار می زند به تنهایی ماه  حالا که می دانم دیگز باز نمی گردی قلبم تند تر می زند قرصهایم را دو برابر کرده ام. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی اقرار می کنم همه جای زندگیم خالیست .  حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی دیگر چیزی نمی خواهم دیگر روی نقشه دنیا دنبال جایی برای هم را دیدن نمی گردم. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی همه را به ستوه آورده ام از بس که با عروسک بی چشمم از تو گفتم . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی باز هم از گربه ها می ترسم باز هم راهم را کج می کنم و از کوچه خواهرت به خیابان می روم . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی با خودم می گویم کاش بلاخره یکی از ما دو تا به آرزوهایش برسد و آن تو باشی که روزی بالاخره با تراکتورت بر خواهی گشت و کار بین همه قسمت می کنی . حالا که می دانم باز نمی گردی می گویمت من خودم را لنگان لنگان تا انتهای قصه می کشانم ولی چقدر پاهایم درد می کند . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی می گویمت  تابستان به حوالی شما می آیم اگر تو باشی قهوه ای مرا مهمان کنی در سردترین تکه نقشه. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی دستم را روی کره جغرافیا می کشم و فاصله تو تا خودم را وجب می گیرم لا مذهب یک وجب هم نمی شود. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی به دورها نگاه می کنم سایه ای از تو می بینم با موهایی سیاه با کیسه ای در یک دست و دستی کوچک در یک دست و نگاه بی قرارت پی پسرک بزرگتر با غربتی توی چشمهای بی نظیرت. کسی فرصت نکرد کاسه آبی پشت سرت خالی کند از زیر قرآن ردتان کند دعای سفر توی گوشتان بخواند و بسپاردتان به غریب الغربی و چه روزهای تلخی که حتی کاری هم از دست ضامن آهو بر نیامد !و تو ماندگار غربت شدی و  وقت رفتن آسمان همه فرودگاهها ابریست. و این قصه ادامه دارد...............


 

حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی دیگر مهربانی به چه کار می آید باید دلت یخ باشد مثال یخ قطب دیگر هرگز مهربانی نمی خواهم که به تحقیری فرو ریزم حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی قلبم هنوز می تپد پی دل دل ساده صدای قمری.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی می گویمت میان من و تو فاصله بی داد می کند من که به خیال خامم فکر می کردم فاصله فقط یک خط صاف است به کوتاهی چند قدم از این سوی مرز به آن سو.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمیگردی دیگر آرزویم کنار تو نشستن نیست خندیدن نیست برای تمام این آرزوها پیر شدم. حالا که دیگر می دانم هرگز باز نمی گردی حقیقت پنهان را آشکار کردی که عشق فراتر از آنچه که من می پنداشتم بود.حالا که می دانم دیگر هر گز باز نمی گردی بر می گردم به همان خیابانهای طولانی و به پشت سرم نگاه می کنم که هیچکس نیست.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی بر می گردم به همه این چند سال گمشده میان شناسنامه ام و به همان پاکت سیگار مچاله شده که از تو مانده است. حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمیگردی از همه کس دلگیرم حتی از کارگر ساختمانمان که زباله ها را جمع می کند. حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی مطمئنم که تمام سالنهای ترانزیت جهان بوی گس گریه می دهند.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی می دانم دیگر هیچ پلنگی بی دلیل عاشق چشمهای براق ماه نمی شود.و این قصه ادامه دارد....

حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی بی آنکه چیزی بگویم بی آنکه خواسته باشم چیزی بشنوم نی نشینم رو به روی همه این چند سال که چه ؟ دیگر تمام شد.حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی می نشینم روی همین صندلی ثانیه ها و می گویم سرنوشت همین بود . حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی می روم به جایی دور روی ایوانکی می نشینم و سیگاری خودت آموخته ام کردی برای دیدن اقیانوس یک صندلی کافیست یک صندلی و دلی و هیچ. حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی دلم برای تمام تبعیدیان جهان می سوزد که دل خوش کرده اند به گل قاصدک پژمرده تاریخ!حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی  می دانم دیگر اوی من نیستی پر از دیواری و هزاران حصار!حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمیگردی چشمانم را می بندم تا آن گلوبند صدف و چشمهای بی نظیر تو از خاطرم زودتر بروند. حالا که می دانم که دیگر هرگز باز نمیگردی دیگر نگاه نمناکت توی هیاهوی مولانا توی قاب نگاهم نمی نشیند و فرو می ریزد. حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی دیگر این قلب کوچک توی سینه با هیچ یادگاری از تو نمی جوشد.حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمیگردی دیگر نه برایت فندک می خرم نه کتاب برایت یک قفس پر پر مرغ عشق کنار می گذارم.حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی به کبوتران پشت شیشه فکر می کنم که از بی خبری فلزی شده اند........و این قصه ادامه دارد


نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388 | ساعت 08:02 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |


حالا که نیستی اشکهایم دیگر آن شوری روزهای اول را از دست داده اند . حالا که نیستی چشمهایم بزرگ تر شده اند بزرگتر و خیس تر . حالا که نیستی صورتت پشت یک شیشه مات محو می شود . حالا که نیستی نوار صدایت در دل من پیج می خورد و تاب بر می دارد و صدایت کش می آید و دیگر صدایت را در حافظه ام ندارم . حالا که نیستی یعنی رفته ای یعنی شایدی در کار نیست یعنی دیگر بر نمی گردی یعنی عمر این رابطه اینقدر بود  یعنی نی لو فر باید باورت بشود چون قصه قصه رفتن و بر نگشتن بود . حیف از آن همه خاطره که فقط پیش تو ماند اینحا هم عدالت رعایت نشد و تو رفتی و تمام خاطره های مشترک را هم با خودت بردی . مهم بود  ولی کاریش نمی شود کرد . تو نیستی و من به نبودنت خو می کنم . فراموشت نمی کنم . بغضهایم را هم قورت نمی دهم . مثل خون بالا می آورم چون تو دهنی محکمی از تو خورده ام اما عاشقی از سرم نپریده. خداحافظ همه خنده ها . خدا حافظ همه گریه ها و ضجه ها . خدا حافظ همه اطمینان ها . خدا حافظ پسرک زیر میز خیاطی . دلم تا همیشه تنگت خواهد بود پسرک شنبه ها و یک شنبه ها . پسرک ثانیه های عاشقی و عطر سیگار. خداحافظ یعنی فردا شاید فردا ها  باز هم از تو بنویسم و خداحافظ دو مردمک سرمه ای . چقدر این دنیا بی مروت است حتی وقت ندادی درست خداحافظی کنم. ........و دیگر این غصه که قصه نبود ادامه ای ندارد پسرک رفت که توی مه جاده ها خودش را گم کند . و من هم می روم که ادای زندگی کردن را در بیاورم.


نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388 | ساعت 08:01 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

سلام به همه ی دوستای گلم.وای بچه ها امروز استقلالبازی داره.توروجون هركی دوست دارین دعاكنین نبرهقربون همه ی بچه باحالا
نوشته شده در یکشنبه 9 اسفند 1388 | ساعت 04:16 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

هوای گریه دارم در این شب بی پناه

دنبال تو می گردم دنبال یک تکیه گاه

            دنبال اونی که تنهایی رو می شناسه

            دستای عاشق من نوید التماسه

                        هزار و یک شب من پر از صدای تو بود

                        گریه ی هر شب من فقط برای تو بود

سکوت شیشه ای را صدای تو می شکنه

تو آسمون عشقم شعر تو پر می زنه

            با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه

            تو بغض من می شکنن شعرای عاشقونه

                        هزار و یک شب من پر از صدای تو بود

                        گریه ی هر شب من فقط برای تو بود


نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 | ساعت 12:00 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

اگر می دانستی كه چقدر دلتنگ تو هستم ، درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی

اگر می دانستی كه لحظه های حضورت، تیك تاك ساعت زمان زندگی از كار باز می ایستد، امواج طوفانی نگاهم را كه زیر پلكهای پراز اشكم پنهان است حس می كردی


اگر می دانستی كه صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حكایت دلواپسی ها را نقش می بندد، تمام قصه هایی را که  برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور میكردی

اگر می دانستی كه طنین ناز صدایت ، فصل فصل كتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می كند ، آنگاه تمام اشكهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازكت معنا می شود

اگر می دانستی كه قلبم برای قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد، عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دل نگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را می گرفتی

اگر می دانستی كه چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می كردی و می دانستی كه چقدر چشم به راه توام

اگر می دانستی كه حتی با وجود بودنت و حس كردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام، می دیدی كه یك دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هر لحظه اشك می ریزد

آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بی كسـی هـایـم
من بی تاب لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس های تو زنده ام و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری مـن بی تــو هیچم

ای اولین و آخرین و تـنــهـا عـشـق مـانـدگـارمن
اگر می دانستی كه چقدر دلتنگ تو هستم ، درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی

اگر می دانستی كه لحظه های حضورت، تیك تاك ساعت زمان زندگی از كار باز می ایستد، امواج طوفانی نگاهم را كه زیر پلكهای پراز اشكم پنهان است حس می كردی

اگر می دانستی كه صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حكایت دلواپسی ها را نقش می بندد، تمام قصه هایی را که  برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور میكردی

اگر می دانستی كه طنین ناز صدایت ، فصل فصل كتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می كند ، آنگاه تمام اشكهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازكت معنا می شود

اگر می دانستی كه قلبم برای قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد، عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دل نگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را می گرفتی

اگر می دانستی كه چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می كردی و می دانستی كه چقدر چشم به راه توام

اگر می دانستی كه حتی با وجود بودنت و حس كردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام، می دیدی كه یك دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هر لحظه اشك می ریزد

آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بی كسـی هـایـم
من بی تاب لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس های تو زنده ام و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری مـن بی تــو هیچم

ای اولین و آخرین و تـنــهـا عـشـق مـانـدگـارمن
اگر می دانستی كه چقدر دلتنگ تو هستم ، درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی

اگر می دانستی كه لحظه های حضورت، تیك تاك ساعت زمان زندگی از كار باز می ایستد، امواج طوفانی نگاهم را كه زیر پلكهای پراز اشكم پنهان است حس می كردی

اگر می دانستی كه صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حكایت دلواپسی ها را نقش می بندد، تمام قصه هایی را که  برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور میكردی

اگر می دانستی كه طنین ناز صدایت ، فصل فصل كتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می كند ، آنگاه تمام اشكهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازكت معنا می شود

اگر می دانستی كه قلبم برای قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد، عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دل نگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را می گرفتی

اگر می دانستی كه چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می كردی و می دانستی كه چقدر چشم به راه توام

اگر می دانستی كه حتی با وجود بودنت و حس كردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام، می دیدی كه یك دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هر لحظه اشك می ریزد

آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بی كسـی هـایـم
من بی تاب لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس های تو زنده ام و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری مـن بی تــو هیچم

ای اولین و آخرین و تـنــهـا عـشـق مـانـدگـارمن
اگر می دانستی كه چقدر دلتنگ تو هستم ، درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی

اگر می دانستی كه لحظه های حضورت، تیك تاك ساعت زمان زندگی از كار باز می ایستد، امواج طوفانی نگاهم را كه زیر پلكهای پراز اشكم پنهان است حس می كردی

اگر می دانستی كه صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حكایت دلواپسی ها را نقش می بندد، تمام قصه هایی را که  برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور میكردی

اگر می دانستی كه طنین ناز صدایت ، فصل فصل كتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می كند ، آنگاه تمام اشكهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازكت معنا می شود

اگر می دانستی كه قلبم برای قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد، عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دل نگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را می گرفتی

اگر می دانستی كه چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می كردی و می دانستی كه چقدر چشم به راه توام

اگر می دانستی كه حتی با وجود بودنت و حس كردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام، می دیدی كه یك دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هر لحظه اشك می ریزد

آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بی كسـی هـایـم
من بی تاب لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس های تو زنده ام و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری مـن بی تــو هیچم

ای اولین و آخرین و تـنــهـا عـشـق مـانـدگـارمن

اگر می دانستی كه چقدر دلتنگ تو هستم ، درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی

اگر می دانستی كه لحظه های حضورت، تیك تاك ساعت زمان زندگی از كار باز می ایستد، امواج طوفانی نگاهم را كه زیر پلكهای پراز اشكم پنهان است حس می كردی

اگر می دانستی كه صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حكایت دلواپسی ها را نقش می بندد، تمام قصه هایی را که  برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور میكردی

اگر می دانستی كه طنین ناز صدایت ، فصل فصل كتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می كند ، آنگاه تمام اشكهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازكت معنا می شود

اگر می دانستی كه قلبم برای قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد، عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دل نگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را می گرفتی

اگر می دانستی كه چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می كردی و می دانستی كه چقدر چشم به راه توام

اگر می دانستی كه حتی با وجود بودنت و حس كردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام، می دیدی كه یك دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هر لحظه اشك می ریزد

آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بی كسـی هـایـم
من بی تاب لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس های تو زنده ام و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری مـن بی تــو هیچم

ای اولین و آخرین و تـنــهـا عـشـق مـانـدگـارمن

اگر می دانستی كه چقدر دلتنگ تو هستم ، درجه ی دیوانگی ام را به چشم خود می دیدی

اگر می دانستی كه لحظه های حضورت، تیك تاك ساعت زمان زندگی از كار باز می ایستد، امواج طوفانی نگاهم را كه زیر پلكهای پراز اشكم پنهان است حس می كردی

اگر می دانستی كه صدای ضربان نفسهایت در قلب بیقرارم ، حكایت دلواپسی ها را نقش می بندد، تمام قصه هایی را که  برای رؤیاهایم ساختم ، لمس و باور میكردی

اگر می دانستی كه طنین ناز صدایت ، فصل فصل كتاب زندگی ام را رنگین و زیبا می كند ، آنگاه تمام اشكهای غریبانه ام برای دل شیشه ای و نازكت معنا می شود

اگر می دانستی كه قلبم برای قلب عاشقت چگونه هراسان می تپد، عشق را در امواج نگاههای بی تابی و دل نگرانی هایم می دیدی و حقیقت درونم را می گرفتی

اگر می دانستی كه چقدر بیقرار و دلتنگ تو و لحظه های شیرین با تو بودن و حس كردنت هستم ، تپش موج های عاشقی را در چشمانم حس می كردی و می دانستی كه چقدر چشم به راه توام

اگر می دانستی كه حتی با وجود بودنت و حس كردنت بازم همیشه و هرلحظه دلتنگ توام، می دیدی كه یك دیوانه چگونه برای حضور تو و نفسهایت پرپر می شود و هر لحظه اشك می ریزد

آری من چشم به راه توام ای ماه تابان هستی

مـن بـیـقــرار تـــوام ای هـمــدم بی كسـی هـایـم
من بی تاب لحظه های بودنت هستم ای ستاره ی شبهای تارم
من زنده به عشق توام ، پایبند نفس های توام ، و در انتظار حضور دیدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس های تو زنده ام و با حرفها و لبخندهای آسمانی تو جانی تازه میگیرم
آری مـن بی تــو هیچم

ای اولین و آخرین و تـنــهـا عـشـق مـانـدگـارمن


نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 | ساعت 11:58 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

می خوام یه قصری بسازم       پنجره هاش آبی باشه       من باشم و تو باشی و        یک شب مهتابی باشه

می خوام یه کاری بکنم       شاید بگی دوسَم داری       می خوام یه حرفی بزنم       که دیگه تنهام نذاری

می خوام برات از آسمون       یاسای خوشبو بچینم       می خوام شبا عکس تورو       تو خواب گل ها ببینم

می خوام که جادوت بکنم       همیشه پیشم بمونی       از تو کتاب زندگیم       یه حرف رنگی بخونی

امشب می خوام برای تو      یه فال حافظ بگیرم       اگه که خوب در نیومد       به احترامت بمیرم

امشب می خوام تا خود صبح       فقط برات دعا کنم       برای خوشبخت شدنت       خدا خدا خدا کنم

امشب می خوام رو آسمون       عکس چشاتو بکشم       اگه نگاهم نکنی       ناز نگاتو بکشم

می خوام تورو قسم بدم       به جون هرچی عاشقه       به جون هرچی قلب صاف       رنگ گل شقایقه

یه وقتی که من نبودم       بی خبر از اینجا نری       بدون یه خدافظی       پر نزنی تنها نری

یه موقعی فکر نکنی       دلم برات تنگ نمی شه       فکر نکنی اگه بری       زندگی کم رنگ نمی شه

اگه بری شبا چشام       یه لحظه هم خواب ندارن      آسمونای آرزو       یه جرعه مهتاب ندارن

راستس دلت می آد بری؟       بدون من بری سفر؟       بعدش فراموشم کنی       برات بشم یه رهگذر؟

اصلا بگو که دوست داری       این جور دوستت داشته باشم؟       اسم تورو مثل گلا       تو گلدونا کاشته باشم؟

حتی اگه دلت نخواد       اسم تو، تو قلب منه       چهره ی تو یادم می آد       وقتی که بارون می زنه

ای کاش منم تو آسمون       یه مرغ دریایی بودم       شاید دوستم داشتی اگه      آهوی صحرایی بودم

ای کاش بدونی چشاتو        به صد تا دنیا نمی دم       یه موج گیسوی تورو       به صد تا دریا نمی دم

به آرزوهام می رسی       وقتی که تو پیشم باشی       اونوقت خوشبخت می شم       مثل فرشته ها تو نقاشی

تا وقتی اینجا بمونی       بارون قشنگ و نم نمه       هوای رفتن که کنی       مرگ گلای مریمه

نگام کنو برام بگو       بگو می ری یا می مونی؟       بگو دوستم داری یا نه؟       مرگ گلای شمدونی!

نامه داره تموم می شه      مثل تموم نامه ها      اما تو مثل آسمون       عاشقی و بی انتها


نوشته شده در شنبه 8 اسفند 1388 | ساعت 11:57 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

توی بارون
زیره ناودون تیک تیک و ترانه جدا شدن
تو خیابون کنج میدون ناله و مرثیه تنها شدن
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
توی ناودون میزنه
اگه بارون بزنه رو دل عاشقاحیرون بزنه
تا مثل بارون میشی از راه میای
آخرش خسته میشی منو میخوای
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه


وقتی از رفتنت غرق پشیمونی شدی
وقتی تو ظلمت شب خسته و زندونی شدی
تو میای میگی پشیمون شدم دیگه از بگو مگو خسته شدم
خسته شدم
خسته شدم
داره بارون میزنه داره بارون میزنه
وقتی از رفتنت غرق پشیمونی شدی
وقتی تو ظلمت شب خسته و زندونی شدی
وقتی که قصه غرورتو شکست
وقتی که غم روی قلب تو نشست

تو میای میگی پشیمون شدم
دیگه از جدایی ها خسته شدم
تو میگی اگه میشه منو ببخش
که بازم عاشق و دل بسته شدم
تو میگی اگه میشه منو ببخش
که بازم عاشق و دل بسته شدم


داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه
داره بارون میزنه
داره بارون میزنه
چیک چیک نم نم آروم
روی ناودون میزنه

..::بارون ودوست دارم هنوز::.. 

بارون و دوست دارم هنوز

 چون تو رو یادم میاره

حس میکنم پیش منی

وقتی که بارون میباره

بارون و دوست دارم هنوز

بدون چتر و سر پناه  

.::زیر بارون **بدون چتر و سر پناه::.

وقتی که حرفهای دلم

جا میگیرن توی یه آه

شونه به  شونه میرفتیم

منو تو تو جشن بارون

حالا تو نیستی و خیسه

چشمای منو خیابون

شونه به  شونه میرفتیم

منو تو تو جشن بارون 

حالا تو نیستی و خیسه

چشمای منو خیابون

بارون و دوست داشتی یه روز

 تو خلوت پیاده رو

 

بارون و دوست داشتی یه روز...

پرسه ی پاییزی ما

مرداد داغ دست تو

بارون و دوست داشتی یه روز

عزیز من  پرسه ی من

بیا دوباره پا به پا

تو کوچه ها قدم بزن

تو که نیستی ...

شونه به  شونه میرفتیم

منو تو تو جشن بارون 

حالا تو نیستی و خیسه

 چشمای منو خیابون

شونه به  شونه میرفتیم

منو تو تو جشن بارون

حالا تو نیستی و خیسه

چشمای منو خیابون


نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند 1388 | ساعت 12:18 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

عشق یعنی : دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی

 

                       عشق یعنی : مجبور نباشی تنهایی غذا بخوری

 

عشق یعنی :رازی بین من و تو

 

                        عشق یعنی : آرزوهاتونو به هم دیگه بگین

 

عشق یعنی : یه کیک خونگی برای روز تولدش

 

                        عشق یعنی : به هزار زبون بهش بگی دوستش داری

 

عشق یعنی : کسی که دلتو ببره

 

                       عشق یعنی : بعضی وقتها اشک زیاد ریختن

 

عشق یعنی : همین کنار هم بودن

 

                      عشق یعنی : همون نیرویی که توی فضا می چرخه

 

عشق یعنی:احساس فوق العاده ای که همه جادوروبرت هست

 

                       عشق یعنی : آدم احساس کنه زمین زیر پاش نیست

 

عشق یعنی : ضربه فنی شدن

 

                      عشق یعنی : کاری کنی که به جز عشق تو هیچی نبینه

 

عشق یعنی : این فکر که چقدر خوبه که اون تو رو بخواد

 

                     عشق یعنی : قشنگ ترین لباساتو براش بپوشی

 

عشق یعنی : ترانه که تو رو به یاد اون می ندازه

 

                     عشق یعنی : بزاری از خودش تعریف کنه

 

عشق یعنی : منتظر تلفنش باشی

 

                     عشق یعنی : بدونی واسه تولدش چه هدیه ای دوست داره

 

عشق یعنی : دیدن خوشحالیش

 

                   عشق یعنی : با نگاهت اونو به خودت جذب کنی

 

عشق یعنی : غرورش رو جریحه دار نکنی

 

                  عشق یعنی : سلیقه شو مسخره نکنی

 

عشق یعنی : فکر نکنی مجبوره تا ابد با تو بمونه

 

                    عشق یعنی : وقتی دیدنش کافیه تا تو رو از خود بی خود کنی

 

عشق یعنی : لباسی رو که برات خریده بپوشی

 

                  عشق یعنی : زیر نور مهتاب براش شعر بخونی

 

عشق یعنی : وقتی خوابه تماشاش کنی

 

                  عشق یعنی : بدون اون انگار توی بیابونه سر گردونی

 

عشق یعنی : دلشو نشکنی

 

                  عشق یعنی : وقتی اونو می بینی داغ کنی

 

عشق یعنی : واسش آوازه عاشقانه بخونی

 

                   عشق یعنی :مرتب ببریش بیرون

 

عشق یعنی : بهش بگی که بدون آرایشم قشنگه

 

                عشق یعنی : نقطه ضعفاشو بشناسی

 

عشق یعنی : ستاره ی محبوبش باشی


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388 | ساعت 02:19 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

دختر پسری با سرعت120کیلومتر سوار بر موتور سیکلت

دختر:آروم تر من میترسم

پسر:نه داره خوش میگذره

دختر:اصلا هم خوش نمیگذره تو رو خدا خواهش میکنم خیلی وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داری

دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آروم تر

پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد)

پسر:میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه

و.....

روزنامه های روز بعد: موتور سیکلتی با سرعت 120 کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر سرنشین داشت اما تنها یکی نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر که سوار موتور سیکلت بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست یکبار دیگه از دختر بشنوه که دوستش داره(برای اخرین بار)

*******************************


روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو

كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک

*********************************۸

...میشه تو خونه تو كسی رو آورد ؟
- نه فكر نكنم. زیدتو میخوای بیاری ؟
- آره اسمش نگاره بچه رشته. تو چی ؟ زید مید چی داری اینجا ؟
- یه دختره است اسمش ملیحه است. اما رشتی نیست. ( با پریسا مدتی بود به هم زده بودم )
حالا خونه خالی نداری ؟ ( كلمه مكان اون موقع هنوز اختراع نشده بود) !
- نه بابا . من خودم هم فقط هفته ای یك بار میرم خونه خاله ملیحه. هر دوشنبه خونشون خالیه.
- چرا ؟
- چه میدونم ؟ میگه شوهر خاله اش كه نمیدونم تخمش یا جای دیگه اش باد كرده دوشنبه ها باید بره تهران دیالیز بشه.
- آهان ، خوب ایول میشه من و نگار هم بیایم ؟
- باید با ملیحه صحبت كنم.
ملیحه خیلی راحت پذیرفت. به شرطی كه یكی از دوستاش با دوست پسرش هم باشند. اینجوری شدیم سه زوج. برای مدت دو ماه هر دوشنبه گروه شش نفری ما به خونه خاله ملیحه میرفتیم. بین ما فقط نگار بود كه مشروب نمی خورد. بقیه از دختر و پسر مشروب می خوردن. ملیحه از همه بیشتر. مشروب هم همیشه یكنواخت بود . یا عرق سگی یا ودكای میكده قزوین باند قرمز . ولی من هر دوشنبه بیشتر و بیشتر مجذوب نگار میشدم . و برای اینكه كسی نفهمه هیچوقت مست نكردم .
خانه خاله ملیحه خانه ای بود قدیمی با دیوارهایی به قطر 40 –50 سانت و 4-5 اتاق بزرگ در اطراف یك راهرو. اولین زوجی كه كارشان تمام میشد به میان راهرو میدوید و بقیه را صدا میزد كه
- اه هنوز اون تو هستین.
- بیاین بیرون بابا میخوایم بریم خونمون.
- بابا كار داریم. دختر ها دیرشون شد
و خلاصه آنقدر سر و صدا میكردن كه بقیه مجبور میشدن یا هول هولكی كارشون رو تموم كنن یا از خیرش بگذرن. در هر حال روزهای خوبی بود كه هیچوقت فراموش نمی كنم.
یك روز ( آخرین دوشنبه ای كه به اون خونه رفتیم ) وقتی با ملیحه از اتاق بیرون می اومدیم فكر میكردیم كه ما نفر اولیم. ولی در راهرو با قیافه عصبانی فرید و چشمهای اشكبار نگار رو برو شدیم. هر دو مثل بهت زده ها نگاهشون میكردیم.
- فرید چی شده ؟
- آقا فرید از شما انتظار نداشتمها . نگاری چی شده ؟
ملیحه سر نگار رو میون سینه بزرگش گرفت و نگار هم ناگهان زد زیر گریه. چون جوابی نشنیده بودم دوباره با اشاره از فرید واقعیت رو جویا شدم ولی باز هم بی جواب موند.
بعد از اینكه همه را رسوندم به ملیحه زنگ زدم و ازش خواهش كردم با نگار تماس بگیره و ته و توی قضیه رو دربیاره. نزدیك غروب بود كه ملیحه زنگ زد
- نگار حامله است !
- برو گمشو. از كجا میدونی ؟
- خودش گفت. الان هم اینجاست. میگه نمیتونه برگرده خونشون.
- آخه چرا ؟ مگه كسی چیزی فهمیده ؟
- نه ولی میگه میترسه. میگه میخواد اینجا بمونه. اما تو كه میدونی نمیشه نگهش داشت. مسئولیت داره.
- خیلی خوب صبر كن من بهت دوباره زنگ میزنم. به كسی هم نگو كه اون پیش توئه.
بلافاصله با فرید تماس گرفتم. فرید ساده ترین راه رو انتخاب كرده بود. میگفت اصلاً معلوم نیست بچه مال اون باشه. با عصبانیت تلفن رو قطع كردم. نگار دختر خوبی بود. حقش نبود به این روز بیفته. از دست فرید كلافه بودم. به ملیحه زنگ زدم و خواستم اون شب رو یه جوری نگار رو بفرسته خونه یكی از خواهراش. بهانه اش هم این باشه كه چون دیر شده دیگه شب رو بر نمی گرده دهكده ساحلی. با نگار هم صحبت كردم. بهش قول دادم كه مسئله رو یك جوری حل و فصل كنم.
بعد از تلفن نگار از خونه خواهرش تلاش خودم رو شروع كردم. اول با خواهرم صحبت كردم. قبول كرد برای حل این مسئله اون هم پیش من بیاد. به نظر اون بهترین راه این بود كه با خانواده فرید صحبت كنم. ازش خواستم خودش این كار رو بر عهده بگیره. آخر شب بود كه مادر فرید با لهجه آلمانیش بهم زنگ زد. اولین خواهشش این بود كه فرید بویی از دخالت اونها نبره . بهش گفتم با توجه به موقعیت خانواده دختره احتمال خودكشی هم وجود داره . گفت كه مسئله ازدواج از دید اونها ممكن نیست . ولی اون تا صبح دكتری رو در رشت از میان همكاراش بهم معرفی میكنه كه مسئله بچه رو موقتاً حل كنه .
ساعت 10 صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. نگار بود . بهش گفتم بجای دانشگاه بیاد خونه من . چند دقیقه بعد در زد و اومد تو. قیافه اش حالت آدم های غرق شده رو داشت .
- صبحانه خوردی ؟
با سر اشاره كرد كه میل نداره. چهار تا نیمرو درست كردم . مجبورش كردم كه بخوره . وانمود كردم كه با فرید حرف نزدم . پرسیدم :
- فرید چی میگه ؟
چشمهاش به سرعت قرمز شد. و دوباره زیر گریه زد. براش آب آوردم . بهش قول دادم این مسئله رو براش حل كنم . با نا باوری نگاهم كرد .
- آخه چه طوری ؟
- هنوز مطمئن نیستم. خواهرم الان توی راهه كه بیاد رشت پیش ما. تو هم باید یه چند روزی بهانه ای پیدا كنی كه خونه نری .
- میخوای چیكار كنی ؟
- باید بندازیش
- نه. من میخوامش . میخوام نگهش دارم. اصلاً میرم تهران. میرم تنها زندگی میكنم.
در همین موقع تلفن زنگ زد. لهجه كسی كه پشت خط بود هندی بود و به زحمت میشد حرفهاش رو فهمید. فهمیدم دكتریه كه قرار بود مادر فرید معرفی كنه . قرار شد عصر بریم پیشش . دوباره با نگار صحبت كردم .
- احمق جون میدونی خودت رو داری قربانی كی میكنی ؟ داری قربانی بچه اون كثافت میشی .
خواهرم ساعت 11 رسید . از ترمینال تماس گرفت . رفتم دنبالش . نهار در محیطی نسبتاً دوستانه طی شد . نگار نهار پخته بود . بعد از نهار بود كه خواهرم هم به كمك من اومد . بعد هم خیلی محترمانه من رو از صحبتها كنار گذاشتند و بحث هایشان خصوصی شد . بعد از ظهر بود كه خواهرم منو صدا كرد و به تنهایی باهام صحبت كرد .
-میدونی كه اینكار مسئولیت داره ؟
سرم رو پایین انداخته بودم
- آره میدونم
- چرا داری این كار رو براش میكنی ؟
- دلم براش میسوزه
- فقط یه دلسوزی ساده ؟
- آره
- دروغ میگی.
- به هر حال الان دیگه چه فرقی میكنه. آره دوستش داشتم. ولی قبل از این ماجرا ها
- پس تو هم با كثافتی كه این بلا رو سرش آورده هیچ فرقی نداری
- ببین. من ازت ممنونم كه اینهمه راه برای كمك به من اومدی. ولی لطفا افكار فمنیستی تون رو برای خودتون نگهدارین سركار خانم !!
خواهرم همیشه از اینكه بجای تو بهش شما بگم حرص میخورد . ولی اینبار با خنده رو به من كرد و گفت كه به اتاق برم . نگار كارم داشت
- سلام . خوب مخ آبجی منو گذاشتی تو فرقون ها !
- سلام. میشه بشینی فرشاد ؟
پشت میز تحریرم نشستم. او لبه تختم رو اشغال كرده بود .
- من هیچوقت نشناختمت
- مهم نیست
- ملیحه رو دوست داری ؟
- خودت چی فكر میكنی ؟
- خواهرت خیلی دختر گلیه
- ما خونوادگی همینجوریم
- تو كه ماهی
- ببین نگار. صبح بهت قول دادم این مسئله رو حل كنم. حالا میخوام بدونی به هرقیمتی باشه این كار رو میكنم. حتی …..
- حتی چی؟
- حتی اگه لازم باشه …..
- لازم باشه كه چی؟
- …….بـ بـ بگیرمت.
- فرشاد ؟؟؟!!!
- بله ؟
- جدی نمیگی؟!
در اتاق كمی باز بود . خواهرم داشت پشت در گریه میكرد . بلند شدم و ایستادم . قطره اشكی به آرامی از گونه ام غلطید . اینبار بدجوری عاشق شده بودم . با عجله به سمت در آپارتمان رفتم و داد زدم
- بچه ها زود بپوشین. دكتر منتظره !
با برگشتن نگار به خونشون محیط خونه كمی آروم تر شده بود . دكتر به فرشته (خواهرم ) اطمینان داده بود كه هیچ خطری نگار رو تهدید نمیكنه . قرار شده بود نگار اونشب رو به خونه بره تا بتونه موقعیت رو برای غیبت دو سه روزه خودش فراهم كنه . فرشته و من زیاد با هم حرف میزدیم و بر عكس خیلی از خواهر برادرا خیلی كم با هم دعوا میكردیم . چند روزی كه فرشته پیشم بود خیلی خوش گذشت . حتی یكی از همسایه ها كه می دونست من مجرد و دانشجو هستم با كمیته تماس گرفته بود كه باعث شد كمیته بیاد جلوی در خونه . با خنده های من و فرشته عصبانی بشه و سر انجام با دیدن كارتهای دانشجویی من و فرشته با كلی عذر خواهی اونجا رو ترك كنه !
نگار دو روز بعد همه كارها را برای یك غیبت سه روزه آماده كرد . فرشته هم خیلی به اون كمك كرد . عصر همون روز رفتیم پیش دكتر . تمام مدتی كه نگار و فرشته پیش دكتر بودند 20 دقیقه هم نشد . من فكر میكردم دكتر قراره نگار رو جراحی كنه . ولی ظاهرا فقط یك آمپول به نگار تزریق كرده بود .
در راه برگشت به خونه رنگ نگار حسابی پریده بود. با این حال تا شب خندیدیم و شب فرشته پیش نگار خوابید و من هم توی حال روی یك كاناپه كتاب زمین امیل زولا رو میخوندم. رمان های امیل زولا باعث میشه آدم از انسان بودن خودش دلش به هم بخوره و این یكی ( زمین ) دیگه آخرش بود. ساعت 4 صبح بود كه فرشته بیدارم كرد .
- پاشو برو دنبال دكتر. خونش طبقه بالای مطبشه
- الآن ؟!
- بدو زود باش
و خودش به طرف آشپز خانه دوید . وقتی من داشتم از در بیرون میرفتم فرشته در حالی كه یك لگن بزرگ دستش بود به آرومی گفت :
- فقط دعا كن
آمدن دكتر به داخل ماشین من زیاد طول نكشید. گویا منتظر بود. تا خونه با او اصلاً حرف نزدم . او رو هم به نوعی به فرید وابسته می دونستم. نیم ساعت بعد فرشته منو صدا كرد و لگن پر از خونی رو كه چیزی شبیه لخته یا شاید هم بچه حرومزاده فرید روی اون شناور بود به من داد تا اونو توی دستشویی خالی كنم . بالاخره نزدیك صبح بود كه نگار رو دیدم . رنگش پریده تر از دیشب بود ولی خیلی سر حال بود . لبخند معصومانه ای به لب داشت . كنارش نشستم و دست یخ كرده اش رو توی دستم گرفتم .
- خسته نباشی خوشگل خانم
- منو ببخش. خیلی اذیت شدی . اصلاً نمی دونم چه جوری تو چشم تو و فرشته نگاه كنم . از جفتتون خجالت میكشم .
- اصلاً دوست ندارم این حرفا رو بزنی
- میدونی فرشاد ؟ تو خیلی آقایی
- دیگه خجالتم نده . حالا بگیر بخواب. دكتره میگفت باید 24 ساعت بخوری و بخوابی . تا یك ماه هم فعالیت سنگین نداشته باشی .
بلند شدم كه از اتاق بیرون برم. ولی دست منو همچنان نگه داشته بود . برگشتم و نگاهش كردم. منو به سمت خودش كشید و بوسید .
- فرشاد خیلی دوستت دارم .
دوباره كنارش نشستم. دستم رو زیر بالشش فرو كردم و صورتش رو به صورتم چسبوندم. با صدای سرفه فرشته از خودم جداش كردم. فرشته با اخم ظاهری گفت :
- نه دیگه ! كار سختی كه نبود. یه بچه دیگه هم درست كنین . دكتر هندیه هم كه مفته . پاشین جمعش كنین ببینم !
با خنده از اتاق بیرون رفتم .
نگار دو روز دیگه هم پیش ما موند . اشتهاش هم مثل روحیه اش كاملاً باز شده بود. موقع خداحافظی با فرشته زانو زد و قبل از اینكه فرشته بتونه مانعش بشه دست فرشته رو بوسید . فرشته قبل از رفتن یك كار دیگه هم كرد . نگار رو به عنوان نامزد من به زن صاحبخونه معرفی كرد . اینجوری دیگه مشكلی برای حضور نگار توی خونه من وجود نداشت .
روزها میگذشت و دوستی من با نگار عمیق تر و عمیق تر می شد . ولی از لحاظ رابطه جسمی ، بعد از اون روز اول كه صورتش رو به صورتم چسبونده بودم من و اون هیچ رابطه ای با هم نداشتیم . من به شكلی جدی به نگار بصورت نامزد احتمالی ازدواج نگاه می كردم . تا اینكه پدر تماس گرفت . درست چند روز قبل از امتحانات پایان ترم .
- فرشاد جون بابا. خوبی ؟
- آره پدر. چی شده ؟
- فرشته. فرشته تصادف كرده . خودت رو برسون بابا
دیگه نفهمیدم چی شد . فاصله رشت تا تهران رو با وحشت شدیدی طی كردم . كسی خونه نبود . به منزل عمو زنگ زدم و آدرس بیمارستان رو گرفتم. پدر توی حیاط بیمارستان نشسته بود . خوشبختانه فقط استخوان لگن فرشته شكسته بود كه باید با عمل سر استخوان با پروتز تعویض می شد. فردای اونروز بعد از خرید پروتز ماجرا رو تلفنی برای نگار تعریف كردم . قرار شد به خونه من ( كه كلیدش رو داشت) بره تا شیر آب و گاز رو ببنده .
عمل جراحی یكی دو روز بعد با موفقیت انجام شد.طی ده روزی كه تهران بودم اصلاً نشده بود كه بتونم با نگار صحبت كنم. هیچوقت خودش گوشی رو بر نمی داشت . برای برگشت ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم . میخواستم به امتحان ساعت 9 برسم . دو تا از درسها رو اصلاً امتحان نداده بودم . خوشبختانه امتحان خوبی دادم .
ساعت یازده بود كه به خونه رسیدم . میخواستم لباسم رو عوض كنم و بعد از ده روز نگار رو با قیافه تر و تمیز تری ببینم . در رو كه باز كردم نگار داشت جلوی آینه موهاش رو خشك میكرد . حوله قرمز فرشته ( كه جا گذاشته بود ) تنش بود. صدای آب از حمام همچنان می اومد. خندیدم و گفتم ای پدر سوخته از كجا فهمیدی من برگشتم؟ و خواستم بگیرمش توی بغلم . كه صدای دیگری از حمام آمد كه گفت :
- نگار كیه ؟
صدای فرید بود !!! نگاهی به نگار انداختم . به آرامی از در بیرون رفتم . سوار ماشین شدم و مستقیم به طرف انزلی راندم . نیاز به آرامش داشتم.......

**************************************


سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

***************************************

اولین ملاقات? ایستگاه اتوبوس بود.

ساعت هشت صبح.

من و اون تنها.

نشسته بود روی نیکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.

سیر نگاش کردم.

هیچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود.

یه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.

دیگه عادت کرده بودم.

دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هیچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.

شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.

من به همین تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اینکه مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هیچوقت برای هیچ کس همچین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شاید چیزدیگه ای شبیه نیاز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.

دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.

مثل دیوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.

دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سیگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.

یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.

شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید ... نمی دونم.

اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه های داغمو فشارمی داد.

نمی تونستم.

دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون اینکه حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اینکه چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ایستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقیق که نگاه کردم دیدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دویده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.

- شما هم دیر رسیدید؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خندیدیم.

- مثه اینکه باید پیاده بریم.

و پیاده رفتیم ...

و هیچوقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن اینقدر خوب باشه.

***************************************
اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میكرد و

میخندید.به خودم گفتم : عجب غلطی كردم قبول كردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا

برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه

 میشد ممكن بود همه چیزو به هم بریزه وكلی آبرو ریزی میشد
اونشب برای اینكه آرومش كنم سعی كردم بیشتر بش نزدیك بشم وباش صحبت كنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.    یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینكه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا كسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فكر میكنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یكی دیگه عروسی كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....


***********************************
 

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم
.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!

گم شو از اینجا! همین حالا


اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.

مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی

همسایه ها گفتن كه اون مرده

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی

به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو


برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت


*************************************


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

*******************************************


ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت،   ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !


**********************************


نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388 | ساعت 02:16 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

گاو و الاغ و اردک
فیل و بزو مارمولک
سوسک و سگ و 100 تا کبک
نهنگ و غازو لکلک
همگی می گن
××××وروجک ولنتاینت مبارک××××
HAPPY VALENTAIN

HAPPY VALENTAIN

HAPPY VALENTAIN

HAPPY VALENTAIN

********************************************************************************

امروز روز سپاس گذاری از خداوند است

زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد کسی هست برای عاشق بودن

تا با تمام وجود به او بگوییم

عشق من روزت مبارک

»»»»»»»»»»»»»»

فقط اومدم این روز...روز عشق به همتون...به خصوص عاشقا...تبریک بگم

بهترین روزا براتون آرزو میکنم....بااین حال که خودم پیش عشقم نیستم

راستی بگین ببینم کی چی هدیه گرفته؟؟؟چی هدیه داده؟؟؟

جالبی این روز اینه...درطول سال که میشه با دوستت میری بیرون همه بهت نگاه میکنن ومیگن چه نسبتی باهم دارین

اما برای این روز از یک هفته قبلش همه جا پرمیشه از عروسک،شکلات،قلب،باکسای خوشگل....جالبه نه؟؟؟؟

 

روز اول شوخی شوخی جدی شد...

 شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود...

 و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو...!!!

*******************************************************************************

گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟

 عکس رخساره ی ماهش را داد ..

گفتمش همدم شبهایم کو ؟

 تاری اززلف سیاهش راداد ..

وقت رفتن همه رومیبوسید به من ازدور نگاهش راداد ..

یادگاری به همه داد و به من...

انتظار سرراهش را داد 

آرام بودی .

ساکت بودی .

 شاد بودم .

تنها بودم .

 تو امدی .

 شاد بودی .

شلوغ بودی .

وسوسه بودی .

 تنها بودی .

 کنارم ماندی .

 جذاب شدی .

غمگین شدی .

مرا خواندی .

 عاشق شدی .

 مهربان شدی .

 دلسوز و پر هیجان و ارام در دلم جا گرفتی


نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1388 | ساعت 02:18 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

عشق پاک تنها یک بار سراغ انسان ها می آید و بعد از آن هر کس دیگری را که می بیند و دوست می دارد،به خاطر همان عشق اول است!

این یك پیروزی معنوی بود!!

 

پرسپولیس ایران ۲ ـ استقلال ایران یک!
پرسپولیس با یک برد معنوی در داربی ۶۸ ، میلیون ها هوادار سرخ را خوشحال کرد و سراسر ایران را غرق در جشن و پایکوبی!با این پیروزی غرور آفرین و با این شادی های وصف ناپذیر همگان گوشه ای از عظمت پرسپولیس باستانی را مشاهده کردند!

پرسپولیس با شکست دو بریک تیم استقلال طلسم تساوی های سیاسی داربی ها را شکست و بعد از ۶ تساوی پیاپی،این شهرآورد بزرگ واقعا مانند یک شهرآورد بود!در این دیدار که در روز غیر تعطیل برگزار میشد تیم سرخپوش توانست با گلزنی هادی نوروزی و کریم باقری برنده از میدان مسابقه خارج شود.تک گل استقلال را نیز فرهاد مجیدی به ثمر ساند.

از اتفاقات قابل توجه این دیدار فحاشی شیث رضایی به دروازبان جوان پرسپولیس، بعد از دفع موقعیت بسیار خطرناک سید صالحی از جانب حقیقی بود.شیث رضایی با اینکه از لحاظ فنی بازیکن خوبی است اما از لحاظ اخلاق هیچوقت نتوانسته الگو باشد.انجام چنین حرکاتی آن هم در بازی داربی، شایسته نیست و اگر وساطت کریم باقری نبود شاید این دو هم تیمی وارد درگیری لفظی هم می شدند!

شیث رضایی به علت انجام چنین حرکتی در این دیدار حساس،یک جلسه و علیرضا حقیقی نیز برای درگیری با هواداران استقلال به مدت ۳ جلسه محروم شدند.البته هواداران استقلال که بسیار آزرده و ناراحت بودند به کسی رحم نکردند و از مدیرعامل و مریی خودشان تا داور و پدر علیرضا حقیقی را نیز مورد شعارهایشان قرار دادند.

دیشب ماه هم قرمز بود!

دیشب ماه نیز با دیدن سرخی دل ها و دیدگان مردم، رخت قرمز بر تن کرد و ستارگان را به جشن بزرگ سرخ ها دعوت کرد.با این برد و با این شادی باعث شد دیگر شعور مردم به خاطر اهداف سیاسی عده ای به بازی گرفته نشود.بله!بالاخره داربی های ایران هم برنده داشت و دیگر از بازی های کسل کننده و مساوی فارغ شدیم.امیدوارم روند پیروزی های پرسپولیس ادامه پیدا کند و پرسپولیس فوتبال پاک را به سپاهانی ها نشان دهد!

 

نیمکت سرخ خالی از احمدرضا چقدر دلگیر بود!

عقاب آسیا محبوب سرخ ها در این بازی حضور نداشت تا همراه با بقیه شادی کند و برای این پیروزی شیرین جشن بگیرد.و عجب سخت است دیدن مهدوی کیا و علی کریمی در استیل آذین و ندیدن احمدرضا بر روی نیمکت پرسپولیس!!!هوداران نباید این برد را به پای مدیریت بگذارند،پرسپولیس حتی اگر  با این مدیریت و با این کادر قهرمان هم بشود، نمی توان این آقایون را موفق و شایسته پرسپولیس دانست!

داربی ۶۸ هم به پایان رسید!!ولی این بار مساوی نشد!!این بار دیگر تیتر پست را در خصوص داربی و تساوی سیاسی نزدیم و این بار دیگر با شعور یک ملت بازی نشد!!!!و اما این بار هم داور مسابقه یک داور ایرانی بود،به راستی داورهای ایرانی عادلانه تر برای شهرآوردها سوت می زنند!!!!

هر سال انگشت در اندیشه می کنند،ذوق جوانان وطن در شیشه می کنند،آبی و قرمز و دربی بی مثال را، قربانی سیاستی بی ریشه می کنند!!

بله!هر سال انگشت در اندیشه می کنند و ذوق هواداران سرخابی را به شیشه می کنند!این آقایان دائم این فوتبال و هوادارانش را قربانی سیاسی بازی خود می کنند!و ما برایشان مهم نیستیم و در نظرشان ما هواداران کوچک ترین عضو جامعه فوتبال هستیم و ما بی اهمیتیم!

چه می گذرد شور و شوق مردم نسبت به داربی کمتر می شود و هر چه پیش می رویم از تعداد هوداران فوتبال کاسته می شود و این چیزی نیست که تقصیر مردم باشد،این بلا را آقایان به سر فوتبال دوستان آورده اند.به راستی چه بر سر فوتبالمان آمده که در آن به راحتی به بزرگ ترین اسطوره مان توهین می شود و سکوت می کنیم؟!چه بر سرمان آمده که داربی هایمان را به دلایل غیر ورزشی را در روز غیر تعطیل برگزار می کنیم و چه بر سرمان آمده که عده ای به نام ایران و تیم ملی هم پشت می کنند؟!

یکی از جذابیت های این شهر آورد بزرگ حضور علی دایی در نیمکت پرسپولیس است.علی دایی که دو بازی را با برد پشت سر گذاشته به مصاف مرفاوی می آید که وضعیت مناسبی در بین هواداران استقلال ندارد.امروز پرسپولیس با سه گل پیکان را در هوای برفی قزوین شکست داد تا با روحیه ای مضاعف پا به این رقابت نیمه حساس بگذارد!محسن خلیلی که در شرایط بسیار خوبی به سر می برد یکی از امیدهای سرخ ها در این بازی خواهد بود.شاید هواداران سرخ منتظرند که دوباره محسن رفت و برگشتشان روز داربی خاطره آفرین باشد!

 

محسن رفت و برگشت

 

استقلالی ها هم با نتیجه مشابه سه بر یک ابومسلم را شکست دادند و از نظر استقلالی ها هم فرهاد مجیدی می تواند ناجی آنها باشد.به راستی با اینکه من پرسپولیسی ام ولی غیرت فرهاد مجیدی را می ستایم که چگونه عاشقانه برای آبی ها گل می زند و بازی می کند.

و اما روز گذشته در قم چه گذشت؟!
در حالی که بازی صباباتری و سپاهان با نتیجه دو بر یک به سود صبا دنبال میشده،در دقایق پایانی محسن قهرمانی پنالتی به نفع سپاهان می گیرد و سپاهان نمی بازد!بله!سپاهان نمی بازد و نمی بازد و نمی بازد!!!!

پرسپولیس و استقلال در شرایطی به مصاف همدیگر می روند که هر دو تیم ۴۰ امتیازی هستند.امیدواریم با این همه اوصاف،بازی جوانمردانه و سالمی را از هر دو تیم ببینیم و کاش از امین های متوسل زاده لیگمان،جوانمردی را بیاموزیم و بتوانیم چه در زندگی و چه در صحنه فوتبال بازیکن اخلاق شویم!

 

 

در هفته ای که گذشت صد سالگی فوتبال کشورمان را جشن گرفتیم.صد سالگی فوتبالی که الان جز نام برایش چیزی باقی نمانده است.فوتبالی که در قلب آن پرسپولیس و استقلال متولد شدند،فوتبالی که بهزادی ها،کلانی ها،فنونی زاده ها،حجازی ها،پروین ها،عابدزاده ها،مرحوم شیرزادگان ها و هزاران بزرگ و اسطوره دیگر را تحویلمان داد.فوتبالی که پرسپولیس را آفرید ولی امروز عده ای بی شرمانه آن را پیروزی می خوانند و می خواهند آن را به هواداران هم بقبولانند دریغ از آنکه نام بزرگ پرسپولیس مانند عشقی بی پایان و انتها بر قلب هواداران سرخ هک شده است.

 

"باز یک داربی دیگر در راه است....


بوی سیاست را حس می توان کرد از دور!!


داور ایرانی،چهار عدد!!


کبوترهای سرخ
برای کشته شدن،بیشمار!!


صندلی های سالم برای شکستن،زیاد!!


دو دروازه و یک توپ!!


پول بازیکنان را میدهم،پول مربیان را جدا!!


تبانی کردن و سر دادن شعارهای جهت دار به کنار!!!


ترس از شادی عده ای و عصبانیت عده ای دیگر آقایان را می کند نگران!!!"

 

شعری در خصوص پرسپولیس سرخمان:

ای سرخترین دلیل بودن
 
زیباست برای تو سرودن
 
دراوج محبت و صفایی
 
سرچمه ی هر مهر و وفایی
 
نام تو اصالتی پر ارزش
 
فرهنگ و جوانمردی و ورزش
 
تا هست ز عشق ما نشانی
 
تو سرور کل لاجوردی
 
یاران تو مردان دلیرند
 
محبوب دل جوان و پیرند
 
سالهاست هوادار تو هستیم
 
ما تا به ابد یار تو هستیم
 
هر لحظه ز عشق تو دلی شاد
 
تاریخ تو را سپرد بر یاد
 
نام کهنت ز تخت جمشید
 
یعنی که شکوه و عشق و امید
 
مستحکم و استوار هستی
 
زیبایی صد بهار هستی
 
نام تو که چون گنج نفیس است
 
عشق قرمز ما پرسپولیس است
 

***فروش بزرگ شالهای پرسپولیس پیش از داربی در وب سایت بزرگ ارتش سرخ:

این شالگردنهای مرغوب،تولید کشور ترکیه بوده و با الگوبرداری از تیمهای اروپایی و با کیفیت مثال زدنی برای تمامی هواداران سرخ تهیه شده تا علاوه بر اینکه از آن در همه جا استفاده کنند روز داربی نیز به مانند هواداران اروپایی از این شالها استفاده کنند.


 


نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1388 | ساعت 12:03 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

تنهاترین من
تنها نذار منو
تنها سفر نکن
این دل شکسته
از یاد رفته رو
دیوونه تر نکن

چشمهای خیس من
این چشمه های غم
دیوونه توان
ای رود مهربون
از روز وصلمون
چیزی بگو به من
حرفی بزن گلم
من کم تحملم
حرفی بزن گلم
من کم تحملم

با گریه های تو
روزای شادم و
از یاد می برم
اما چه فایده
می ترسم عاقبت
از یاد تو برم
کم گریه کن گلم
من کم تحملم
کم گریه کن گلم
من کم تحملم

با چشمهای خیس
این چشمه های غم
با گریه زیاد
با خنده های کم
انگار تا ابد
با این بهونه ها
جای من و توان
دیوونه خونه ها
حرفی بزن گلم
من کم تحملم
با من بمون گلم
من کم تحملم

تنها ترین من
تنها نذار منو
تنها سفر نکن
سفر نکن
این دلشکسته از یاد رفته رو
دیوونه تر نکن
دیوونه تر نکن

تنهاترین من
تنها نذار منو


نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388 | ساعت 03:05 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

 


نوشته شده در یکشنبه 27 دی 1388 | ساعت 02:54 ب.ظ | توسط مموشك |نظرات |

 

 

سلام .ورودت رو به وبلاگم تبریك میگم

 

 

 

 

  ی

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم


 

در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم


 

در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم


 

در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم


 

ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم

 

چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... 

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و 

 بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی 
 

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم


  خاطرم نیست که تو از بارانی ، یا که از نسل نسیم
هر چه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت . . .  

 

                             

 

 

                            فقط آهسته بگو . . با دلم می مانی . . 

                                                            

 

                                                                

قلب

 

     

 پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم

 

 

 


 

که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم


 

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از


 

پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو


 

قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی


 

برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و


 

 دیگر چیزی نفهمید...


 

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر


 

گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت


 

کنید..درضمن این نامه برای شماست..!


 

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن


 

چنین نوشته شده بود: 


 


 

 سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت


 

نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت


 

بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.


 

(عاشقتم تا بینهایت)


 

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..


 

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به


 

خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم..


 


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:55 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

 


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:53 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:44 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

انگار ولگرد شده بودم به جستجوی نشانی ات به تمام جهان سر زدم اما نبودی به دور رفتم حتی به سرزمین خوشبختی در افسانه های پدربزرگ كه حقیقت نداشت هیچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودی

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:42 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

 

باز خواهم گشت

تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن

دوباره باز خواهم گشت

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت

و چشمان تو را با نور خواهم شست

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند

 

عکس عاشقانه


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:41 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

 

گفتی کمی از آشنایی بگویم با تو !! که بدانی کیست این آدم ... این آدم همان آدمیست که در بهشت سیب را خورد ... ساعت را ببین زمان زیادی گذشته از آن روز ها ... شمع را فوت کردی که تاریک شود ... نبینم !! می گما !!! در هزاره سوم سیب را حوا خورد ... این سیب سبز به آن سیب سرخ در ...


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:40 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

کارد، نانمان را
به دو بخش مساوی تقسیم می کند
از جایی بر لبه لیوان که تو آب خورده ای
دومین جرعه را سر می کشم.
بیا توی کفشهای من!
زمستان که می آید
پالتوی تو مرا گرم می کند.
ما با یک چشم گریه می کنیم
شب که به تنهایی خویش پناه می بریم
در خواب
رویاهایم با رویاهایت یکی می شوند

 

 


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:39 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

                                                 عکس عاشقانه

عشق غالباً یک نوع عذاب است ، اما محروم بودن از آن مرگ است

بوسه ی عاشقانه


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:38 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

  عکس عاشقانه

عاشقانه


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:36 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |

عکس عاشقانه

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

 عشق ناب


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر 1388 | ساعت 11:35 ق.ظ | توسط مموشك |نظرات |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت